گؤزلرین چكير وارليغيمي دارا گؤزلری آپارير روحومو هارا گؤزلرین قارا بير محبس دير قارا گؤزلرین بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی ... یاندیریب ياخماقدا اؤد قودرتي وار، تکجه من بيليرم نه حيددتي وار، ، آخی جزانين دا بير مدتي وار، گؤزلرينين حبسيندن مني.بوراخ ... قالديم جاذيبه نده بيهوش کیمی یم مرحمت گؤزله ين باخيش کیمی یم قفسه سالينميش بير قوش کیمی یم بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی ... گونوم ائله سندن شيكايت اؤلوب، بو سئوگی بير داستان ،حئكايت اؤلوب محبت نه واخت دان جينايت اؤلوب بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی ... زيندانا كؤنوللو سالديم اؤزومی عيبي يوخ، پاييزا دؤندریازیمی من گوناه ايشله ديم آرتیر جزامی ساخلا گوزلرينين حبسینده منی ... چشمانت چشمانت هستی ام را به دار می کشند روحم را تا کجا می برند چشمانت زندان تاریکیست سیه چشمانت از محبس چشمانت رهایم کن ... در سوزاندن و خاکستر کردن قدرت آتش را دارند تنها من می دانم چه شدتی دارند آخر جزا هم مدت و حدی دارد از محبس چشمانت رهایم کن ... در جذابیتت همانند بیهوشان ماندم همانند نگاه مرحمت خواهم همانند پرنده زندانی در قفسم از محبس چشمانت رهایم کن ... روزگارم شکایت از تو شده است این عشق داستان و حکایت شده است از کی محبت جنایت شده است ؟ از محبس چشمانت رهایم کن ... با کمال رضایت خودم را زندانی کردم عیبی ندارد بهارم را به پائیز مبدل کن من مرتکب گناه شدم بر جزایم بیفزا در محبس چشمانت نگاهم دار «نصرت کسمنلی»
اسسون وارسا ای غافل آلدانما غيل زنهار سن مالا شول نسنه يه که سن قويوب گئدرسن اول گئرو قالا
سن زحمتينی گوره سن دوره سن دونيا مالينی آنلار قاليرلار خرج ائدوپ آنميالارزهی بلا
سنی اونودور دوستلارين اوغلون قيزين عورتلرين اول مالينی اوله شلر حساب ائديب قيلدان قيلا
قيلمايالار سنه وفا بونلار بای اولار سن گدا سنسن ايچين وئرمه يه لر بير پارا ائتمک يوقسولا
بير دمليغه آغلاشالار آندان واروپ باغلاشالار سنی چوقورا گوموشوب تئز دونه لر گوله گوله
اول کيم گئدر اوزاق يولا گرک آزيق آلا بيله آلمازوسا يولدا قالا ارميه هرگز منزله
وئردی سنه مالی چلب تا خيره قيلاسان سبب خیر ائیله ده قيل حق طلب وئرمه دن اول مالين يئله
***
ای غافل اگر لرزش داشته باشی فریب مال دنیا را نخور به این عمل ( رفتار ) پایان بده تو خواهی رفت و بقیه عقب خواهند ماند
تو زحمت خویش را خواهی کشید و مال دنیا را جمع خواهی کرد آنها که می فهمند آن را خرج می کنند آنان که نمی فهمند در بلایی بزرگ خواهند افتاد
تو را دوستانت فراموش می کنند پسران ، دختران و زن و نزدیکانت و به مال تو فکر می کنند و آن را ذره ذره حساب می کنند
به تو وفادار نباشند گویی که آنها سرورند و تو گدا و به خاطر تو هیچ چیزی نبخشند حتی یک تکه نان به یک فقیر
یک لحظه کوتاه گریه می کنند بعد آماده مسابقه شوند تو را در خاک بپوشانند و زود با خنده باز گردند
هر کسی که به راه طولانی می رود باید توشه راه داشته باشد اگر نداشته باشد در راه خواهد ماند هرگز به منزل نخواهد رسید
ای چلب ( شاگرد مولوی ) اگر مال را به تو داده است کارهایی را که باید انجام دهی ، به تاخیر میانداز به کارهای خیر هم اقدام کن قبل از اینکه مالت را به باد بدهی
وشبهای مهتاب را که بر پشت بام خانه قدیمی مان میخوابیدیم و چشمهایمان رابه ستاره ها میدوختیم وبه خیال کودکی فرو میرفتیم افسوس که این خواب و خیال کوتاه بود وبرف پیری زود بر سرمان نشست وچه حیف شد که در روزگار کودکی تبدیل به خاطره شد
هنگامی که برف میبارید برای بچه ها حال وهوای جشن عروسی تداعی میشد . دستکشی در دست هایشان وپالتو بر تنشان و هست و نیستشان هرچه بود همان بود. روی برف مثل آهو میدویدیم وگلوله برفی میساختیم وبه طرف هم پرتاب میکردیم
به چشمه شط قلی خان میرفتیم ودست در دست هم میگشتیم چه روزهائی بود برای هم میمردیم . در نوجوانی روزهای خوبی گذراندیم وهر طور دوست داشتیم همانطور زندگی میکردیم
به دبیرستان همت میرفتیم از دوستانمان حمایت میکردیم وبه همین جرم از مدیر کتک میخوردیم ولی خوشحال بودیم . گذشت ورفت و خاطراتش نوشته شد و هرچه بافتیم همه اش شکافته شد ٦ اِئز باشِِنِه تَيدَن مُدير وِرَردِه شَنبِه گِینِه نُطق و خَطاب اِئدَ ردِه باش قِسقَه اِئتماغَه دَستوُر بِئرَردِه صِدارَتي تَكِن مُدير تاپِلمَس اوجِركِه بِير دَبيرِستان آچِلمَس
مدیر موی سرش را از ته میتراشید. و روز شنبه اخطار میکرد که همه موهایشان را کوتاه کنند . مدیر قوی و مدبری مثل صدارتی پیدا نخواهد شد وهمچنین دبیرستانی مثل دبیرستان همت ٧ بِئش قارداشَه دوچَرخَي نَن گِدَ ردِي سوُ اِيچِندَه بالِغ تَكِن اِيزَ ردِي هَر نَمَه ي دِه بارو يُوخَه دِيزَ ردِي بِئش قارداشِنگ اُ گینلَرِه قَه یِتمَس اُ گِینلَرِنگ خاطِرَه لَرِه اِيتمَس
با دو چرخه به بش قارداش میرفتیم ودر آب مثل ماهی شنا میکردیم وبا بودونبود کنار می آمدیم آن روزهای بش قارداش بر نخواهد گشت وخاطرات آن روزها گم نخواهد شد
از کوههای بش قارداش صدا می آمد و پرندگان با نوروز صدا به صدا میدادند ودلهای دردمند را شفا میدادند مردی مثل نوروز سیمکش زائیده نخواهد شد ومرد با معرفتی مثل او دیده نخواهد شد ٩ اِيش قَرانَه اِكِّه قَرپوُز آلَردِي رَفِق لَرنَن يولِه دَمَه بِئرَردِی تَپَه یِه عِشقِنگ اِیستِنَه گِئدَ ردِي اون دِرد آيِه آسمانََّن سالّلا نَندَه گِيلَردِی بِيربِيرنَن قَرپوُزِه يَندِه
به قیمت سه ریال یک هندوانه میخریدیم وراه تپه عشق را در پیش میگرفتیم . وقتی ماه شب چهاردهم از آسمان آویزان میشد میخواندیم و میخندیدیم و هندوانه میخوردیم
١٠
لاوِه حاجي خان كمانچه وِرَ ندَه كوچَه لَردَه سازِنِه قِزدِرَندَه سازِنگ سَسِه جان اِيچِنَه دِيشَََندَه عاشِقلَرِنگ يار يادِنَه سالَردِه غَم و غُصَّه اِيرَ ي لَردَن آلَردِه
وقتی لاوه حاجی خان کمانچه میزد .ودر کوچه ها سازش را گرم میکرد .و صدای سازش در تارو پود جانها مینشست عاشقان را یاد یار می انداخت وغم از دلهای دردمندشان میگرفت
توقر پالتوی بلندش را می پوشید وهرشب در کوچه ها نی میزد توقر عاشقی شبگردو تنها بود سوزی که در صدای نی او بود هیچوقت فراموش نخواهد شد . وعاشقی اینچنین هیچ وقت به دنیا نخواهد آمد
با دوستان در بش قارداش خوابیدن .فرو رفتن تصویر ماه شب چهاردهم در آب کره وعسل فروختن دستفروش در اول صبح .مثل خوابی در خیالم جاگرفته است .چه کسی خوشی را از روزگار ما گرفته است ؟
ممی کاکل مرد نازنینی بود .کارش به خنده واداشتن مردم بود من فکر میکنم از اقوام چارلی چاپلین بود حرفهای ممی فراموش نمی شد رفیقهای ممی هم نیازی نداشتند که به فیلم تماشا کنند
١٤ عَيدِنگ گينِه خِياباندَه خان توتماغ بادبادَك و فِرفِره شوردَه ساتماغ عَيِدلِغِه بِئرماغ اولَردَن آلماغ بِزِنگ چِن بِير دونيايِ دِه خُدايلِغ او گینلَرِه اِيستیَم اِئدِم گَدايلِق
خان گرفتن در روزهای عید . در خیابان . فروش بادبادک وفرفره در همان معرکه دادن عیدی به بادبادک وفرفره فروش. الحق که برای ما دنیائی بود دلم میخواهد آنروز ها را از این روزگار بد عهدو پیمان گدائی کنم
خان عینک سیاه به چشمش میزد و دو دستش را به کمر.. با طمطراق از جایش بلند میشد و رهگذران را جریمه میکرد یادم هست که یک رهگذر که داشت جریمه میشد گریه کرد !!!
نزیک عید خانه تکانی میکردیم . وروزهای عید لباس تازه مان را میپو شیدیم رنگو وارنگ ، سبز و آبی ، و قرمز وبه دیدن فامیل ها میرفتیم البته با هدف وطمع گرفتن عیدی درب فامیلها را میزدیم
١٧ شاهِد باردِه بِئش قارداشِنگ داغ لَرِه چِنارلَرِه, دَرَختلَرِه, باغلَرِه آرامگانِنگ گُلدَستَه سِه, طاقلَرِه ياخشِه روزگار بِئش قارداشدَه گِئشدِه نَه بير گِینلَه او، داغ و داشدَه گِئشدِه
کوههای بش قارداش شاهد هستند چنارها ودرختها وباغهای هم . وگلدسته هاو طاقهای بش قارداش هم شهادت میدهند که در کوه ها وسنگهای وچشمه های بشقارداش چه روزگار خوشی به گذشته ها پیوست
روز سیزده بدر به املاک میرفتیم (پشت آئینه خانه فعلی ) زیر ایش درخت فرش می انداختیم ودوستان و فامیل را آنجا می دیدیم سیزده بدر به ما خیلی خوش میگذشت در چنین روزی کودکان مثل پرنده ها میپریدند
روز عاشورا در ماه محرم وقتی شمر روی زین اسبش مینشست و با دست خنجرش را که داخل غلاف بود نوازش میکرد روی شانه پدرم سوار میشدم و تعزیه خوانی را از بالا تماشا میکردم
لافتا در خیابانها میگشت و در صحبت کردن فارسی و ترکی را قاطی میکرد ومردم به حرف زدنش میخندیدند همیشه کارش آه و افسوس بود بعد از مرگش میگفتند که لافتی جاسوس شوروی بوده است
در ماه رمضان وقتی طبل اول را میزدند و وقتی که ساعت سه ستاره زنگ میزد وموئمنین برای سحری بیدار میشدند پدر و مادرمان گاهی مارا بیدار نمیکردند وما قهر میکردیم وآن روز را به کامشان زهر !!
٢٢ دوست و رفِئق نَن بالِغَه گِئدَردِي يِئل چِشمَه يَه يا قارلِغَه گِدَردِي خِيال اِئد نامزَد بازلِغَه گِئدَردِي بالِغ توتَردِي بِير عِشق و شوُرنَن قَيِتَردِي آخشام اِئوه, زورنَن
با دوستان برای ماهی گیری به یئل چشمه یا قارلق میرفتیم خیال کن که برای نامزد بازی میرفتیم با عشق و علاقه وافری ماهیگیری میکردیم وشب به زور به خانه بر میگشتیم !! ٢٣ يادِش بِخِير, حَمّام بوزو قَيِرتماق رودخانَه دَه پالچِق اَياغَه سِرتماغ كَفتَرلَرِه توتماغ و بِئپَر اِتماغ كَمَر كَمَر اوينَماغ لَه ياد اولسِن آغاجنَن چولّی وِرماغ لَه ياد اولسِن
یادش به خیر خاکبازی های کودکی ( حمام بزو )وگل مالی کردن دست و پایمان در کنار رود خانه وگرفتن کبوترها وکشیدن شاهپرهایشان و کمر کمر بازی کردنها و الک دولک روزگار کودکی
یادش بخیر سرسره بازی کردن روی برف ویخهای خیابانهای خلوت ودراز کش خوابیدن روی برف تازه باریده شب گذشته وفرو رفتن در برفها آدم برفی درست میکردیم با شالی در گردنش ود اطرافش با قیل و قال بازی میکردیم
دو ریال از دائی مان میگرفتیم و تا گاری بخشو میدویدیم واز خوشحالی بال بال میزدیم هوای گرم تابستان ومزه بستنی بخشو!! ٢٦ دُرُشت مَشقِه لامپاينَن قورِّتَردِي مَشقِمِز يانَردِه شویرِه يِرتَردِي يا يانن يِئره بير آز گَچ سِرتَردِي آموزِگار حُقََّه مِزِه دويَردِه اونَّن سورَه پوستِمزِه سويَردِه
مشق درشت را روی چراغ لامپا خشک میکردیم مشقمان میسوخت همان جا را پاره میکردیم یا جای سوخته را گچ مالی میکردیم آموزگار به حقه ما پی میبرد و بعد از آن پوستمان را میکند !!
یکروز مرا در مدرسه گذاشتند یک ماه بعد از مدرسه بیرون کردند به خانه آمدم در خانه کتک خوردم با سنگ زده بودم وسر همکلاسی ام را شکسته بودم در واقع انتفاضه را من شروع کرده بودم !!!
اول شب برای مراسم چهارشنبه سوری به در خانه همسایه رفته بودیم صاحب خانه کبریت کشید و چراغش را روشن کرد و انعام مارا داخل یک کلاه گذاشت آنهمه عشق و محبتها نمیدانم چه شد ورفته رفته محبتها کم وکمتر شد
با تیر کمان نشانه رفته بودم طوری که اگر گنجشک فرار میکرد و جا خالی میداد شیشه میشکست تا به خودم آمدم سنگ را رها کرده بودم شیشه پنجره صدائی کرد وشکست وبعد از آن صدای سیلی در گوش من طنین انداز شد
شراب جوانی را میخوردیم مثل پرنده ها درآسمان پرواز میکردیم از بودو نبود این دنیا میگذشتیم اما ملاقه ما به ته خم شراب خورد وخمار ماندیم و شرابمان تمام شد
وقتی روی شاخه های درختان شبنم برف مینشست وشیشه ها در هنگام خواب درشب یخ میبستند و سرما مثل خار در پا فرو میرفت مادرم در چاله کرسی آتش میریخت وتاشب آتش در کرسی دوام میاورد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
شفقلرده اوچان آخشام قوشلاری مندن سلام دئیین گؤزل تبریزه قاتاریله گئدن وطنه ساری آرخاداشلار بیر باش ووروندا بیزه ... آچین منیم تاختا سینیق قاپیمی گؤرون عزیز آنام یولدان گلدی می ؟ اوشاقلایرم گؤرون اونوتموش غمی یوخسا اؤلوم ، آجلیق وئریب دیز دیزه ؟ ... بوراخمایین ائویم نمدن چوروسون قویون صبا توزلارینی سوپورسون قیزیل گولون نورو اونو بوروسون توخونمایین بنؤوشه یه نرگیزه ... دومان چؤکوب افقلری قاراتدی منه غربت بیر جهنم یاراتدی خزان یئلی باخجامیزی ساراتدی داها نه لر دئییم دوسلار من سیزه ؟ .......
ای پرنده های شامگاهی که در شفقها می پرید از من به تبریز زیبا سلام برسانید ای آنکه با قطار به سوی وطن در حرکتی دوستان به خانه ما نیز سر بزنید ... در تخته شکسته ما را باز کنید ببینید مادر عزیزم از راه رسید ؟ ببینید بچه هایم غم را فراموش کرده اند وگرنه گرسنگی و مرگ دست به دست هم داده اند ؟ ... نگذارید خانه ام از نم بپوسد بگذارید صبا گرد و خاکش را بروبد نور گل محمدی آن را در برگیرد دست به گل بنفشه و نرگس نزنید ... ابر آمد و افقها را تیره کرد غربت برایم جهنم آفرید باد خزان باغچه مان را زرد کرد دیگر به شما چه ها بگویم دوستان ؟