شـيندخـت و شـعر تـرکـی
Shindokht and Turkish Poetry

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

فوتوبلاگ
شيندخت

شيندخت
و بجنورد


شيندخت

Tuesday, November 28, 2006



گؤزلرین
چكير وارليغيمي دارا گؤزلری
آپارير روحومو هارا گؤزلرین
قارا بير محبس دير قارا گؤزلرین
بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی
...
یاندیریب ياخماقدا اؤد قودرتي وار،
تکجه من بيليرم نه حيددتي وار،
، آخی جزانين دا بير مدتي وار،
گؤزلرينين حبسيندن مني.بوراخ
...
قالديم جاذيبه نده بيهوش کیمی یم
مرحمت گؤزله ين باخيش کیمی یم
قفسه سالينميش بير قوش کیمی یم
بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی
...
گونوم ائله سندن شيكايت اؤلوب،
بو سئوگی بير داستان ،حئكايت اؤلوب
محبت نه واخت دان جينايت اؤلوب
بوراخ گؤزلرينين حبسيندن منی
...
زيندانا كؤنوللو سالديم اؤزومی
عيبي يوخ، پاييزا دؤندریازیمی
من گوناه ايشله ديم آرتیر جزامی
ساخلا گوزلرينين حبسینده منی
...
چشمانت
چشمانت هستی ام را به دار می کشند
روحم را تا کجا می برند چشمانت
زندان تاریکیست سیه چشمانت
از محبس چشمانت رهایم کن
...
در سوزاندن و خاکستر کردن قدرت آتش را دارند
تنها من می دانم چه شدتی دارند
آخر جزا هم مدت و حدی دارد
از محبس چشمانت رهایم کن
...
در جذابیتت همانند بیهوشان ماندم
همانند نگاه مرحمت خواهم
همانند پرنده زندانی در قفسم
از محبس چشمانت رهایم کن
...
روزگارم شکایت از تو شده است
این عشق داستان و حکایت شده است
از کی محبت جنایت شده است ؟
از محبس چشمانت رهایم کن
...
با کمال رضایت خودم را زندانی کردم
عیبی ندارد بهارم را به پائیز مبدل کن
من مرتکب گناه شدم بر جزایم بیفزا
در محبس چشمانت نگاهم دار
«نصرت کسمنلی»

زن متولد ماکو
  


Monday, November 20, 2006



اسسون وارسا ای غافل

اسسون وارسا ای غافل
آلدانما غيل زنهار سن مالا
شول نسنه يه که سن قويوب
گئدرسن اول گئرو قالا

سن زحمتينی گوره سن
دوره سن دونيا مالينی
آنلار قاليرلار خرج ائدوپ
آنميالارزهی بلا

سنی اونودور دوستلارين
اوغلون قيزين عورتلرين
اول مالينی اوله شلر
حساب ائديب قيلدان قيلا

قيلمايالار سنه وفا
بونلار بای اولار سن گدا
سنسن ايچين وئرمه يه لر
بير پارا ائتمک يوقسولا

بير دمليغه آغلاشالار
آندان واروپ باغلاشالار
سنی چوقورا گوموشوب
تئز دونه لر گوله گوله

اول کيم گئدر اوزاق يولا
گرک آزيق آلا بيله
آلمازوسا يولدا قالا
ارميه هرگز منزله

وئردی سنه مالی چلب
تا خيره قيلاسان سبب
خیر ائیله ده قيل حق طلب
وئرمه دن اول مالين يئله

***

ای غافل اگر لرزش داشته باشی
فریب مال دنیا را نخور
به این عمل ( رفتار ) پایان بده
تو خواهی رفت و بقیه عقب خواهند ماند

تو زحمت خویش را خواهی کشید
و مال دنیا را جمع خواهی کرد
آنها که می فهمند آن را خرج می کنند
آنان که نمی فهمند در بلایی بزرگ خواهند افتاد

تو را دوستانت فراموش می کنند
پسران ، دختران و زن و نزدیکانت
و به مال تو فکر می کنند
و آن را ذره ذره حساب می کنند

به تو وفادار نباشند
گویی که آنها سرورند و تو گدا
و به خاطر تو هیچ چیزی نبخشند
حتی یک تکه نان به یک فقیر

یک لحظه کوتاه گریه می کنند
بعد آماده مسابقه شوند
تو را در خاک بپوشانند
و زود با خنده باز گردند

هر کسی که به راه طولانی می رود
باید توشه راه داشته باشد
اگر نداشته باشد در راه خواهد ماند
هرگز به منزل نخواهد رسید

ای چلب ( شاگرد مولوی ) اگر مال را به تو داده است
کارهایی را که باید انجام دهی ، به تاخیر میانداز
به کارهای خیر هم اقدام کن
قبل از اینکه مالت را به باد بدهی

مولانا

با تشکر از آقا کریم و دوستانشان
  


Friday, November 17, 2006



علی اکبر : سراج اکبری

یاداولسن (به زبان ترکی با لهجه بجنوردی)

١
يادِمدَه دِ قولَََّهّ كَمان اَلِمدَه
قِرمِز كَمَربَند باغلِئ دِه بِِلِمدَه
چاغالِق قوَّّتِه اِكِّه ديزِمدَه
سَرچه قوُشِنگ دالِسِنََّن چاپَردِم)
شاخَه لَرِنگ لايِنََّن داش آتَردِم


(به یاد دارم روزگاری را با تیر کمانی دردست وکمر بند قرمز رنگی برکمر وقدرت قوت وچابکی کودکی بر زانوانم که به دنبال گنجشگها میدویدم واز لابه لای شاخه هابه سویشان سنگ میپراندم


آيدِنلِق گِئجَه لَه دامدَه ياتَردِي
گِئزِمِِزِ اُولدوزلَرَه آتَردِي
چاغالِغِنگ خِييالِنَه باتَردِي
تِئز قَرِّدِيي, يوخِمِزِه آلمَه دِي
حَيف اولسِن كِه چاغالِقدَه قالمَه دِي


وشبهای مهتاب را که بر پشت بام خانه قدیمی مان میخوابیدیم و چشمهایمان رابه ستاره ها میدوختیم وبه خیال کودکی فرو میرفتیم افسوس که این خواب و خیال کوتاه بود وبرف پیری زود بر سرمان نشست وچه حیف شد که در روزگار کودکی تبدیل به خاطره شد



٣
قار ياغَندَه چاغالَر چِن تويِدِه
اَلدَه دَستكَش, اَنگلَردَه پالتويِدِه
بارو يوخ هَر نَه بارِدِه شُويِده
قار اِيچِندَه جِئيران تَكِن چاپَردِيي
گُلَّه قَيِرتَردِيي قاردَن آتَردِيي


هنگامی که برف میبارید برای بچه ها حال وهوای جشن عروسی تداعی میشد . دستکشی در دست هایشان وپالتو بر تنشان و هست و نیستشان هرچه بود همان بود. روی برف مثل آهو میدویدیم وگلوله برفی میساختیم وبه طرف هم پرتاب میکردیم


شِئت قولِي خان چِئشمَه سِنَه گِدَ ردِيي
رفِئق لَرنَن اَل بِئرَ ردِيي,گَزَر دِيي
نَه بِير گِينلَه, بِير بِيرِ اِچِن اِئلَه ردِيي
جَوانلِغدَه ياخشِه گِینلَه گِئچِردِّّيي
تَمام قوُشلَرِه شو گِینلَه اِيچِردِّيي


به چشمه شط قلی خان میرفتیم ودست در دست هم میگشتیم چه روزهائی بود برای هم میمردیم . در نوجوانی روزهای خوبی گذراندیم وهر طور دوست داشتیم همانطور زندگی میکردیم


٥
دَبيرِستانِ هِمَّتهَ گِدَ ردِي
رَفئِق لَرِنگ اَرخَه سِنِه توتَردِي
مُدِيرلَردَن چوخلِه كِئتَی لَه يَردِی
گِئشدِه گِئدِه, خاطِرَه سِه يازِلدِه
هَر نَمَه توخِدِي, تَمام پوزِلدِه


به دبیرستان همت میرفتیم از دوستانمان حمایت میکردیم وبه همین جرم از مدیر کتک میخوردیم ولی خوشحال بودیم . گذشت ورفت و خاطراتش نوشته شد و هرچه بافتیم همه اش شکافته شد

٦
اِئز باشِِنِه تَيدَن مُدير وِرَردِه
شَنبِه گِینِه نُطق و خَطاب اِئدَ ردِه
باش قِسقَه اِئتماغَه دَستوُر بِئرَردِه
صِدارَتي تَكِن مُدير تاپِلمَس
اوجِركِه بِير دَبيرِستان آچِلمَس


مدیر موی سرش را از ته میتراشید. و روز شنبه اخطار میکرد که همه موهایشان را کوتاه کنند . مدیر قوی و مدبری مثل صدارتی پیدا نخواهد شد وهمچنین دبیرستانی مثل دبیرستان همت

٧
بِئش قارداشَه دوچَرخَي نَن گِدَ ردِي
سوُ اِيچِندَه بالِغ تَكِن اِيزَ ردِي
هَر نَمَه ي دِه بارو يُوخَه دِيزَ ردِي
بِئش قارداشِنگ اُ گینلَرِه قَه یِتمَس
اُ گِینلَرِنگ خاطِرَه لَرِه اِيتمَس


با دو چرخه به بش قارداش میرفتیم ودر آب مثل ماهی شنا میکردیم وبا بودونبود کنار می آمدیم آن روزهای بش قارداش بر نخواهد گشت وخاطرات آن روزها گم نخواهد شد


٨
بِئش قارداشِنگ داغِندَه سَس گَلَردِه
نورِز بُلبُل نَن سَس سَسَه بِئرَ ردِه)
دَردلِه اِيرَ يلَرِه دَوا اِئد ردِه
نورز سيمكَش تَكِن كِشِه دوغِلمَس
مَعرِفَتلِه اونِگ تَكِن گِرِلمَس


از کوههای بش قارداش صدا می آمد و پرندگان با نوروز صدا به صدا میدادند ودلهای دردمند را شفا میدادند مردی مثل نوروز سیمکش زائیده نخواهد شد ومرد با معرفتی مثل او دیده نخواهد شد

٩
اِيش قَرانَه اِكِّه قَرپوُز آلَردِي
رَفِق لَرنَن يولِه دَمَه بِئرَردِی
تَپَه یِه عِشقِنگ اِیستِنَه گِئدَ ردِي
اون دِرد آيِه آسمانََّن سالّلا نَندَه
گِيلَردِی بِيربِيرنَن قَرپوُزِه يَندِه


به قیمت سه ریال یک هندوانه میخریدیم وراه تپه عشق را در پیش میگرفتیم . وقتی ماه شب چهاردهم از آسمان آویزان میشد میخواندیم و میخندیدیم و هندوانه میخوردیم


١٠

لاوِه حاجي خان كمانچه وِرَ ندَه
كوچَه لَردَه سازِنِه قِزدِرَندَه
سازِنگ سَسِه جان اِيچِنَه دِيشَََندَه
عاشِقلَرِنگ يار يادِنَه سالَردِه
غَم و غُصَّه اِيرَ ي لَردَن آلَردِه


وقتی لاوه حاجی خان کمانچه میزد .ودر کوچه ها سازش را گرم میکرد .و صدای سازش در تارو پود جانها مینشست عاشقان را یاد یار می انداخت وغم از دلهای دردمندشان میگرفت


١١
توقََّر بَلَند پالتوسِِنِه گِييَردِه
هَر گِئجَه كوچَه لَردَه نِئي وِرَ ردِه
توقََّر عاشِقِدِه, يِكََّه گَزَردِه
سوُزلِه نِئِ هِئش وَخ يادلَردَن اولمَز
او جِر عاشِق هِئش وَخ دونيايَه گَلمَز


توقر پالتوی بلندش را می پوشید وهرشب در کوچه ها نی میزد توقر عاشقی شبگردو تنها بود سوزی که در صدای نی او بود هیچوقت فراموش نخواهد شد . وعاشقی اینچنین هیچ وقت به دنیا نخواهد آمد


١٢
بِئش قارداشدَه رَفِئق لَرنَن ياتماغِه
آيِنگ اون دِردِه سوُوِنَه باتماغِه
دَست فوروشِنگ عَسَل مَسكَه ساتماغِه
خِيالِمدَه يوخِه تَكِن قالِدِّه
روُزِگاردَن خوشلِغِه كِم آلِدِّه)


با دوستان در بش قارداش خوابیدن .فرو رفتن تصویر ماه شب چهاردهم در آب کره وعسل فروختن دستفروش در اول صبح .مثل خوابی در خیالم جاگرفته است .چه کسی خوشی را از روزگار ما گرفته است ؟


١٣
مَمِي كاكُل بِير نازَنين كِشِئي دِه
خَلقِنگ گيلدِرماغِه اونِنگ اِيشئيدِه
چارلي چاپلين مَن دَيئم قوم و خويشئيدِه
مَمي نِنگ سِئزلَرِه ياددَن چِخمَسدِه
اونِنگ رفِئق لَرِه فيلمَه باخمَسدِه


ممی کاکل مرد نازنینی بود .کارش به خنده واداشتن مردم بود من فکر میکنم از اقوام چارلی چاپلین بود حرفهای ممی فراموش نمی شد رفیقهای ممی هم نیازی نداشتند که به فیلم تماشا کنند


١٤
عَيدِنگ گينِه خِياباندَه خان توتماغ
بادبادَك و فِرفِره شوردَه ساتماغ
عَيِدلِغِه بِئرماغ اولَردَن آلماغ
بِزِنگ چِن بِير دونيايِ دِه خُدايلِغ
او گینلَرِه اِيستیَم اِئدِم گَدايلِق


خان گرفتن در روزهای عید . در خیابان . فروش بادبادک وفرفره در همان معرکه دادن عیدی به بادبادک وفرفره فروش. الحق که برای ما دنیائی بود دلم میخواهد آنروز ها را از این روزگار بد عهدو پیمان گدائی کنم


١٥
خان گِئزِنَه قَرَه عاينَك ورَ ردِه
اِكِّه اَلِنِه بِئلِندَه قويَردِه
طَمطَرانََّن يئرنََّن تورَردِه
يولدَن گِئچَنَه جَريمَه باغلَيردِه
يادِمدَدِه بير يول گِئچَن يِغلَيردِه


خان عینک سیاه به چشمش میزد و دو دستش را به کمر.. با طمطراق از جایش بلند میشد و رهگذران را جریمه میکرد یادم هست که یک رهگذر که داشت جریمه میشد گریه کرد !!!


١٦
عَيدَه ياخِن چِخارتَردِي اِئمِّزِه
عَیددَه گِييردِي تازَّه رَختلَرمِزِه
رَنگ و بَرَنگ, سَبز آبي سِه, قِرمِزِه
فاميل لَرِنگ گِئرماغِنَه گِدَردِي
عَيِدلِغ چِن اِِیشي لَرِه وِرَردِي


نزیک عید خانه تکانی میکردیم . وروزهای عید لباس تازه مان را میپو شیدیم رنگو وارنگ ، سبز و آبی ، و قرمز وبه دیدن فامیل ها میرفتیم البته با هدف وطمع گرفتن عیدی درب فامیلها را میزدیم


١٧
شاهِد باردِه بِئش قارداشِنگ داغ لَرِه
چِنارلَرِه, دَرَختلَرِه, باغلَرِه
آرامگانِنگ گُلدَستَه سِه, طاقلَرِه
ياخشِه روزگار بِئش قارداشدَه گِئشدِه
نَه بير گِینلَه او، داغ و داشدَه گِئشدِه


کوههای بش قارداش شاهد هستند چنارها ودرختها وباغهای هم . وگلدسته هاو طاقهای بش قارداش هم شهادت میدهند که در کوه ها وسنگهای وچشمه های بشقارداش چه روزگار خوشی به گذشته ها پیوست


١٨
سيزدَه بِدَردَه اَملاكَه گِدَردِي
ايش دَرَختِنگ آستِندَه فَرش سَرَردِی
دوست و رَفِق لَرِه اوردَه گِئرَردِي
سيزدَه بِدَر بِزلَرَه خوش گِئچردِه
اوگِين هَر چاغا قوُش تكِن اِيچَردِه


روز سیزده بدر به املاک میرفتیم (پشت آئینه خانه فعلی ) زیر ایش درخت فرش می انداختیم ودوستان و فامیل را آنجا می دیدیم سیزده بدر به ما خیلی خوش میگذشت در چنین روزی کودکان مثل پرنده ها میپریدند


١٩
مُحَرََّمدَه عاشوُرانِنگ گينِندَه
شِمر اوتِرَردِه آتِنِنگ زِينِندَه
خَنجَرِنَه اَل چَكَ ردِه قينِندَه
آقامِنگ قول اِیستِه سِنَه مينَردِم
شَبيه خانلِغِه يِخاردَن گِرَردِم


روز عاشورا در ماه محرم وقتی شمر روی زین اسبش مینشست و با دست خنجرش را که داخل غلاف بود نوازش میکرد روی شانه پدرم سوار میشدم و تعزیه خوانی را از بالا تماشا میکردم


٢٠
خِيابانلَردَه لافَتا گَزَ ردِه
فارسي تُركي قوشَردِه, دانِشَردِه دان
خَلق اونِنگ دانِشماغِنَه گِیلَردِه
هَميشَه اِيشِه آه و اَفسوسِدِه
آخِردَه دِئدِئلَن كِه جاسوُسِدِه

لافتا در خیابانها میگشت و در صحبت کردن فارسی و ترکی را قاطی میکرد ومردم به حرف زدنش میخندیدند همیشه کارش آه و افسوس بود بعد از مرگش میگفتند که لافتی جاسوس شوروی بوده است


٢١
روزَه لِقدَه اوَّل طَبِل وِرَ ندَه
سِه سِتارَه ساعَت زَنگَه دورَ ندَه
مؤمِن آدَملَه سَرِيَه تورَ ندَه
اوياتمَسدِلَن بِِزِه, قَهر اِئدَردِي
آتَه اَنَه يَه گينه زهر اِئدَردِي


در ماه رمضان وقتی طبل اول را میزدند و وقتی که ساعت سه ستاره زنگ میزد وموئمنین برای سحری بیدار میشدند پدر و مادرمان گاهی مارا بیدار نمیکردند وما قهر میکردیم وآن روز را به کامشان زهر !!


٢٢
دوست و رفِئق نَن بالِغَه گِئدَردِي
يِئل چِشمَه يَه يا قارلِغَه گِدَردِي
خِيال اِئد نامزَد بازلِغَه گِئدَردِي
بالِغ توتَردِي بِير عِشق و شوُرنَن
قَيِتَردِي آخشام اِئوه, زورنَن


با دوستان برای ماهی گیری به یئل چشمه یا قارلق میرفتیم خیال کن که برای نامزد بازی میرفتیم با عشق و علاقه وافری ماهیگیری میکردیم وشب به زور به خانه بر میگشتیم !!

٢٣
يادِش بِخِير, حَمّام بوزو قَيِرتماق
رودخانَه دَه پالچِق اَياغَه سِرتماغ
كَفتَرلَرِه توتماغ و بِئپَر اِتماغ
كَمَر كَمَر اوينَماغ لَه ياد اولسِن
آغاجنَن چولّی وِرماغ لَه ياد اولسِن


یادش به خیر خاکبازی های کودکی ( حمام بزو )وگل مالی کردن دست و پایمان در کنار رود خانه وگرفتن کبوترها وکشیدن شاهپرهایشان و کمر کمر بازی کردنها و الک دولک روزگار کودکی


٢٤
قيژِّلاندِه اِدماغ لَه يادش بِخِئير
قار اِيچِندَه يادماغلَه يادِش بِخِئير
قار اِيچِنَه باتماغلَه يادِش بِخئير
قاردن قَيِرتَردِي آدَم شالِنَن
دورندَه اوينَردِي قيل و قالِنَن


یادش بخیر سرسره بازی کردن روی برف ویخهای خیابانهای خلوت ودراز کش خوابیدن روی برف تازه باریده شب گذشته وفرو رفتن در برفها آدم برفی درست میکردیم با شالی در گردنش ود اطرافش با قیل و قال بازی میکردیم


٢٥
دائي مِزدَن اِكِّه قَران آلَردِي)
بَخشونِنگ گاری سِنَه چان چاپَردِي
خوشالِقدَن چوخ اَل و قول آتَردي
بَخشونِنگ بَستَني سِنِنگ مَزَّه سِه
بَهار تَموزدَه هَوانِنگ قزِّسِه


دو ریال از دائی مان میگرفتیم و تا گاری بخشو میدویدیم واز خوشحالی بال بال میزدیم هوای گرم تابستان ومزه بستنی بخشو!!

٢٦
دُرُشت مَشقِه لامپاينَن قورِّتَردِي
مَشقِمِز يانَردِه شویرِه يِرتَردِي
يا يانن يِئره بير آز گَچ سِرتَردِي
آموزِگار حُقََّه مِزِه دويَردِه
اونَّن سورَه پوستِمزِه سويَردِه


مشق درشت را روی چراغ لامپا خشک میکردیم مشقمان میسوخت همان جا را پاره میکردیم یا جای سوخته را گچ مالی میکردیم آموزگار به حقه ما پی میبرد و بعد از آن پوستمان را میکند !!


٢٧
بِير گِين مَنِه مدرَسَه دَه قويدِلَن
بِير آي سورَه مَدرَسَه دَن قوودلَن
اِئوه گَلدِم اِئوده مَنِه وِردِلَن
داشنَن وروُدِم كلََّه سِندِروُدِم
اِنتِفاضَه نِه مَن شُروع اِئدوُدِم


یکروز مرا در مدرسه گذاشتند یک ماه بعد از مدرسه بیرون کردند به خانه آمدم در خانه کتک خوردم با سنگ زده بودم وسر همکلاسی ام را شکسته بودم در واقع انتفاضه را من شروع کرده بودم !!!


٢٨
آخشام اِیستِه گِئدِي خَلِی خَلتَه یَه
اِئو اَئيَه سِه كِبريت چَكدِه پِلتَه يَه
اَنعامِِ مِزِه سالدِه بِير کُلتَه يَه
عشق و مُحَبَّت لَه بيلمَئم نَمُ اولدِه
هِی گِئچَه نجَه محبَّت لَه كَم اولدِه


اول شب برای مراسم چهارشنبه سوری به در خانه همسایه رفته بودیم صاحب خانه کبریت کشید و چراغش را روشن کرد و انعام مارا داخل یک کلاه گذاشت آنهمه عشق و محبتها نمیدانم چه شد ورفته رفته محبتها کم وکمتر شد


٢٩
قُلََّه كَمانََّن نِشانَه توتوُدِم
قوش قاشسِيدِه شيشَه نِه سِندِروُدِم
تااِزِمَه دويدِم داشِه آتوُدِم
بِير جام شيشَه سندِه, شِرِنگِلََّه دِه
سِلِّه قولاغِمدَه زِرنگِِّّلََّه دِه


با تیر کمان نشانه رفته بودم طوری که اگر گنجشک فرار میکرد و جا خالی میداد شیشه میشکست تا به خودم آمدم سنگ را رها کرده بودم شیشه پنجره صدائی کرد وشکست وبعد از آن صدای سیلی در گوش من طنین انداز شد


٣٠
كِئينَه يولدَن بِئش قارداشَه گِئدَ نده
دوچَرخَی نَن روُدخانَه دَن گِئچَندَه
يارِه يولدَه چِشمَه دَن سوُ اِيچَندَه
او گينلَردَه بيربيرنَن آز گِيلمَه دِي
نِعمَتلَرِنگ قدرِنِه هِئچ بِيلمَه دِي


وقتی که از راه کهنه به بش قارداش میرفتیم وبا دوچرخه از رود خانه میگذشتیم ودر نیمه راه آب از چشمه میخوردیمخیلی میخندیدیم ولی قدر نعمتها را نمی دانستیم


٣١
جوانلِغِنگ شَرابِنِه اِيچَردِی
قوشلَه تَكِن آسمانلَردَه اِيچَردِي)
بو دونيادَه بارو يوخدَن گِئچَردِي (بو
مَلَه قَه مِز خُمِنگ تَه يِنَه دَ يدِه يدي
خُمار قالدي, شَرابِمِز تِكَ ندِه


شراب جوانی را میخوردیم مثل پرنده ها درآسمان پرواز میکردیم از بودو نبود این دنیا میگذشتیم اما ملاقه ما به ته خم شراب خورد وخمار ماندیم و شرابمان تمام شد


٣٢
دَرَختِنگ شاخَه سِه قِرو توتَندَه
شيشَه لَه يَخلَيئه ردِه گِئجَه ياتَندَه
سوخ اََياغَه تِيكان تَكِن باتَندَه
حاجي نَنَم كُرسي يَه اوت سالَردِه
آخشامهَ چان كُرسي دَه اوت قالَردِه


وقتی روی شاخه های درختان شبنم برف مینشست وشیشه ها در هنگام خواب درشب یخ میبستند و سرما مثل خار در پا فرو میرفت مادرم در چاله کرسی آتش میریخت وتاشب آتش در کرسی دوام میاورد





بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

حافظ
  


Monday, November 13, 2006



شفقلرده اوچان آخشام قوشلاری
مندن سلام دئیین گؤزل تبریزه
قاتاریله گئدن وطنه ساری
آرخاداشلار بیر باش ووروندا بیزه
...
آچین منیم تاختا سینیق قاپیمی
گؤرون عزیز آنام یولدان گلدی می ؟
اوشاقلایرم گؤرون اونوتموش غمی
یوخسا اؤلوم ، آجلیق وئریب دیز دیزه ؟
...
بوراخمایین ائویم نمدن چوروسون
قویون صبا توزلارینی سوپورسون
قیزیل گولون نورو اونو بوروسون
توخونمایین بنؤوشه یه نرگیزه
...
دومان چؤکوب افقلری قاراتدی
منه غربت بیر جهنم یاراتدی
خزان یئلی باخجامیزی ساراتدی
داها نه لر دئییم دوسلار من سیزه ؟
.......

ای پرنده های شامگاهی که در شفقها می پرید
از من به تبریز زیبا سلام برسانید
ای آنکه با قطار به سوی وطن در حرکتی
دوستان به خانه ما نیز سر بزنید
...
در تخته شکسته ما را باز کنید
ببینید مادر عزیزم از راه رسید ؟
ببینید بچه هایم غم را فراموش کرده اند
وگرنه گرسنگی و مرگ دست به دست هم داده اند ؟
...
نگذارید خانه ام از نم بپوسد
بگذارید صبا گرد و خاکش را بروبد
نور گل محمدی آن را در برگیرد
دست به گل بنفشه و نرگس نزنید
...
ابر آمد و افقها را تیره کرد
غربت برایم جهنم آفرید
باد خزان باغچه مان را زرد کرد
دیگر به شما چه ها بگویم دوستان ؟

حبیب ساحر

زن متولد ماکو
  


Saturday, November 11, 2006



آنا

اي خاقاني,بو دنيادا هر زمان
آنان وئرميش زحمتيله سنه جان

سو,چوره يين قيت اولسادا آتمادين,-
يوردون اولدو بو عذابلي , دار شروان

هئچ بير كسه سن اولمادين طفيلي
كومك آلدين آللاهدان وآنادان

سن اوتوردون كولگه كيمي آنانين
چهره سينين كولگه سينده آن به آن

اي آق قارتال! نه وقته دك اولاجاق
آنا يوردو وجودونا آشيان؟

نه وقته دك,عيسي كيمي آتاسيز
آنا ايله تانيسينلار سني؟ قان!

بير دفعه ده خضر كيمي يوخا چيخ
بسدير اولدون آنانلا همخانمان!

سن قيمتلي بير درسن, ندندير
اولدون آنا آستاناسيندا پنهان؟

سن عقللي اولادسانسا ديله گل
آنا كيمي اوزونو دانلا بير آن

هر نه ائتسن آنا حقين اونوتما
بيل,آناندير سنه ائده ن جان قربان

بو آنانين خاطرينه, دشمنده ن
گلن درده دوزوب, سن اول مهربان

قورخ اوگونده ن, بير گون سني تك قويوب
ابديليك آنان كوچر دنيادان

***

مادر

ای خاقانی ، در این دنیا هر زمان
مادرت با زحمت داده بر تو جان

در قحطی آب و نان نیز رهایت نکرد
مکانت شد این شیروان تنگ و پرعذاب

طفیل هیچ کس نشدی
از خدا و مادرت کمک گرفتی

تو نشستی مثل سایه
هر لحظه زیر سایه مادرت

ای شاهین سفید ، پس کی
وطن مادری برتو آشیان خواهد شد ؟

تا کی همانند عیسای بی پدر
با نام مادرت بشناسندت ، بفهم

یک بار نیز مانند خضر ( پیامبر ) ناپدید شو
با مادر همخانه شدنت بس است

تو قیمت هستی ، پس چرا
در درگاه مادرت پنهان شدی ؟

اگر تو اولاد عاقلی هستی زبان بگشا
همانند مادر یک لحظه خودت را نصیحت کن

هر چه کنی حق مادرت را فراموش نکن
بدان مادر کیست ، آنکه جانش را فدایت می کند

به خاطر این مادر ، از دشمن
دردی که می آید تحمل کن و مهربان شو

از آن روزی بترس که تنهایت بگذارد
و مادر ابدیت از دنیا کوچ کند

خاقانی

زن متولد ماکو
  


Thursday, November 02, 2006



دنیز خانـیم
DENIZ XANIM


آچ قوللارین آپار اؤزونه چک دنیز خانیم
بوغ گؤزلرینده بیرده منی آی عزیز خانیم

گؤیلرده یوخدی اولدوزوم آنجاق بیلیرسینیز؟
سیز سیز اؤلوم ، یاشام ، حایاتیم تکجه سیز خانیم!

شیعریمده بیر گؤزل قاراشین نازلی قیز یاشیر
بیر نازلی ساچلی دی اودا سیز سیز هنیز خانیم

دونیا نه ایسته ییرسه بیزی آیری ایسته میر
منلن سیزیک باخین ؛ اولوروق "بیرجه" ، "بیز" خانیم

ائوده آغاج ، حه یه ت ، قاپی دا گؤزله ییر سیزی
ایستیر اوتاق بیزی اوتوراق دیز به دیز خانیم

سیز یوخسونوز اتاق داریخیر ، چای آجیقلانیر
سیز یوخسونوز هله دئیینیر منله میز خانیم

سیزدن سؤرا اؤلومدی یاشیر منده هر زامان
سیزدن سؤرا یاشامدان اؤتور" یوخدی ایز خانیم

مندن سؤرا نه فایداسی وار یادیگار قالا !
بیر شیعر دفتریم و داها بیر عکیز خانیم؟

مندن چکین مه یین داها جور باخمایین منه
من قومسالام ، بیر ایتمیش آدا... سیز ؛ ـ دنیز خانیم.



دریا خانم ــ خانم دریا

وا کن دستاتو بکش به طرف خودت خانم دریا
یه بار دیگه توی چشات منو خفه کن

شما که میدونید توی آسمونا هیچ ستاره ای ندارم و...
شمایید مرگ و زندگی و بودن من ...تنها شما خانم

توی شعرام یه دختر سبزه روی نازنین زیبا زندگی میکنه
یه نازدار مو بلنده که ... اونم هنوز شمایید خانم

دنیا هر چی هم بخواد منو شمارو جدا از هم نمیخواد
من و شما هستیم ... ببینین میشیم یکی ... میشیم ما

توی خونه درخت ، در ، حیاط هم انتظار شمارو میکشه
اتاق دلش میخواد مارو ببینه که روبه روی هم نشستیم

شما نیستین اتاق دلش میگیره چایی برام تلخی میکنه (تلخ ...؟)
شما نیستین هنوز هم میز اتاق منو سرزنش میکنه

بدون شما مرگه که هر لحظه در من زندگی میکنه
بدون شما هیچ نشونه یی برای ادامه زندگی وجود نداره

بعد از من چه فایده داره اگه براتون یادگاری بمونه
یه دفتر شعر از من با یه عکس

منو ندیده نگیرید(از من کناره گیری نکنید) جور دیگه یی به من نگاه نکنید
من یه شنزارم ، یه جزیره گمشده... شما : دریا ، ـ خانم!

شاعر: وحید طلعت
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

 

Archives

January 2004
February 2004
March 2004
May 2004
August 2005
February 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری